تبلیغات
عکسهای متنوع و دیدنی - مطالب داستان و مطالب خواندنی
عکسهای متنوع و دیدنی
خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم تمام اشکهایم رابرای به دست آوردنت ریخته بودم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کوزه شکسته

 

 

یک پیرزن چوبی دو کوزه بزرگ داشت که آنها را آویزان بر دو انتهای یک تیرک چوبی بر دوش خود حمل می کرد.

 

یکی از کوزه های شکسته بود. در صورتیکه دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن به طور کامل به مقصد می رسید.

 

طی مسیر طولانی بین چشمه تا خانه ، نیمی از آب کوزه شکسته بر زمین می ریخت.

 

به مدت دو سال هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن همیشه یک کوزه و نیم ، آب به خانه می برد.

 

در این مدت ، کوزه سالم خیلی بر سالم بودنش می بالید.

 

ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بود و پریشان بود که فقط می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد.

 

پس از دو سال ، سر انجام کوزه شکسته به ستوه آمد و از طریق چشمه با پیرزن سخن گفت.

 

"من از خودم شرمنده ام ، چون آب ها از پهلوی من بر زمین می ریزد و مسیر تو را تا خانه خیس می کند"

 

پیرزن لبخندی زد و گفت : هیچ توجه کرده ای که گلهی زیبای این جاده در سمت تو روئیده اند و نه در سمت کوزه سالم؟

 

من متوجه شکستگی تو بودم و به همین دلیل ، مقداری تخم گل را در یک طرف جاده کاشتم و هر روز هنگام بازگشت تو آنها را آبیاری می کنی.

 

طی این دوسال من این گل ها را می چیدم و با آنها میز غذا را تزئین می کردم.

 

" اگه تو اینگونه نبودی ، این زیبایی ها طراوت بخش خانه نبود"

 

هر یک از ما شکستگی خاص خود را داریم.

 

ولی همین خصوصیات است که زندگی ما را در کنار هم لذت بخش و دلپذیر می کند.

 

باید در هر کسی خوبیهایش را جستجو کنی و بیاموزی.

سم زندگی بخش

 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هرروز با هم جروبحث می کردند.

عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد.

پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر ومحبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر وبهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد .خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند .

داروساز لبخندی زد وگفت: دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است .

 
 

دیوونه خونه!

http://marshal-modern.ir/Archive/2009/8/28/bathtub3.jpg


به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى،
از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن
در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت:
ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم
و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

داســــــتان زیبـــــا

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

 

She cooked for students & teachers to support the family.

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

 

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

 

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

 

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

 

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

 

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

 

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

 

My mom did not respond...

 

اون هیچ جوابی نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

 

I was oblivious to her feelings.

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

 

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

 

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts

 

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.

 

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

 

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

 

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

 

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

 

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

 

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

 

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

 

My neighbors said that she is died.

 

همسایه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.

 

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.

 

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

 

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

 

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

 

So I gave you mine.

 

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

 

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

 

With my love to you,

 

با همه عشق و علاقه من به تو

 
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : تینا ایرانی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

کد آهنگ